سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا

حرفهای نگفته
تقریبا سعی می کنم حرفای خودمو بزنم
به نام خدای زیبایی ها

 

در تفحص شهدا دفترچه یادداشت یک شهید 16 ساله پیدا شد که گناهان هر روزش را در آن یادداشت

کرده بود. گناهان یک روز این شهید عبارت بود از:

« سجده نماز ظهر طولانی نبود

زیاد خندیدم

هنگام فوتبال شوت خوبی زدم که از خودم خوشم آمد»

و من دارم فکر می کنم چقدر از یک پسر 16 ساله کوچکترم.

اینان چطور به انوار تابناک الهی چنگ انداخته بودندکه حتی عالمان و فقها هم آرزوی داشتن یک لحظه از

حالات معنوی آن ها را داشتند.

منبع : وبلاگ یاد لاله ها


[ یادداشت ثابت - دوشنبه 91/9/21 ] [ 8:17 عصر ] [ باران ] [ نظر ]
اندیشیدن به پایان هر چیز، شیرینی حضورش را تلخ می کند. بگذار پایان تو را غافلگیر کند، درست مانند آغاز.

هیچ کس آنقدر فقیر نیست که نتواند لبخندی به کسی ببخشد و هیچ کس آنقدر ثروتمند نیست که به لبخندی نیاز

 

نداشته باشد.

بمان تا کاری کنی نه کاری کنیم تا بمانیم
دکتر شریعتی

شکرگزاری تو برای نعمت پیشین، نعمت تازه را سبب می‌شود.
امام حسین (ع)

از حضرت عیسی(ع) پرسیدند که سخت ترین چیز در هستی چیست؟ گفت: خشم خدا. گفتند: از این خشم چگونه

امان یابیم. گفت: ترک خشم خویش کنید تا ایمن از خشم خدا شوید.

آدمی اگر فقط بخواهد خوشبخت باشد به زودی موفق می گردد، ولی او می خواهد خوشبخت تر از دیگران باشد

و این مشگل است. زیرا او دیگران را خوشبخت تر از آنچه هستند تصور می کند.

سقف آرزوهایت را تا جایی بالا ببر که بتوانی چراغی به آن نصب کنی.

چه تفاوت آشکاری است بین هوسی که لذتش می رود و پشیمانیش می ماند و طاعتی که رنجش می رود و

پاداش ابدی دارد
امام علی (ع)

لحظات شادی خدا را ستایش کن، لحظات سختی خدا را جستجو کن، لحظات آرامش خدا را مناجات کن، لظات

دردآور به خدا اعتماد کن، و در تمام لحظات خداوند را شکر کن.

دو خط موازی هیچ وقت به هم نمی رسن، مگه اینکه یکیشون برای دیگری بشکنه

شاد بودن بزرگترین انتقامی است که می توان از زندگی گرفت.

گردآورنده آقای محمد رضا نره ای


[ یادداشت ثابت - جمعه 91/9/18 ] [ 7:22 عصر ] [ باران ] [ نظر ]


[ یادداشت ثابت - پنج شنبه 91/9/17 ] [ 2:18 عصر ] [ باران ] [ نظر ]

خدایا

چرا گاهی دلم می لرزد؟

چرا قدمم می لغزد؟

چرا نتیچه نمی دهد دعای من؟

چرا صدای تو را نمی فهمم من؟

چرا به حضور تو گواهی نمی دهد قلبم؟

چرا از حضور تو نمی شود شرمم؟

چرا از یادم می روی گاهی ؟

خدای من، نکند مرا نمی خواهی؟


[ یادداشت ثابت - پنج شنبه 91/9/17 ] [ 1:3 عصر ] [ باران ] [ نظر ]
باز باران باز محرم...


 

باز باران با ترانه? آن ندای جاودانه دردمند و عاشقانه یادم آمدکربلا را دشت پر شور وبلا را گردش یک ظهر غمگین گرم وخونین لرزش طفلان نالان زیر تیغ و نیزه هارا گریه های کودکانه زیر ضرب تازیانه واندر آن صحرای سوزان زار ونالان می دوید طفلی سه ساله پر ز ناله دلشکسته پای های خونین و خسته باز باران ... قطره قطره قطره های اشک طفلان می چکید بر پای محمل خاک بر دامان زینب نرم وآرام می شود گل باز باران با محرم ....


[ یادداشت ثابت - دوشنبه 91/8/30 ] [ 8:56 عصر ] [ باران ] [ نظر ]
   1   2   3      >
درباره وبلاگ

دانشجوی دانشگاه شهید مدنی آذربایجانم
آرشیو مطالب
امکانات وب